این و چند سال پیش نوشتم
رفتن
این پاها دیگر بدرد برگشتن
نمی خورند
باید
رفت
رفت
رفت
آنقدر
رفت
رفت
تا سرتاپا پا
رفتاری از
رفتن شد
شنبه شد
یکشنبه شد
دوشنبه
جمعه
شنبه
بهار
بهار
زمستان شد
گریه شد
خنده شد
قالی
گل
داشت
برف بود
بهار شد
سبز بود
ترک های دیوار شد
زرد شد
زرد
رفت رفت رفت
باید این پاها را از بیخ برید
در جعبه ای گذاشت
به کسی هدیه داد
به کسی که رفته است
و پای برگشتن ندارد
[ ]
+ 2:9 (محمد پویا)
سلام
بعد از چند ماه با چند شعر از گذشته آمدم
می خواهم قلبم را در بیاورم
جایش یک گنجشک خاکستری بگذارم
صبح ها بخواند
ظهرها بخواند
غروب ها
جای قلبم یک گنجشک خاکستری
نمی دانم برای چه کسی می خواند
اما
صدای غمگینی دارد
..................................................................................................
اگر تنهایی یک درخت نارنج بود
گنجشک های صبح
می توانستند روی شاخه ها ی ا ش بنشینند
راستی
یک درخت
وقتی دلش می گیرد
به کجا می رود
............................................................................................................................
خانه مجردی
هفت و نیم عصر جمعه
به گوشه ی خانه می آیم
تلوزیون روشن است
تلوزیون خاموش است
و جز تنهایی
تصویر دیگری پخش نمی شود
[ ]
+ 14:52 (محمد پویا)
زخمی بزرگ در پهلوی سگ بود
اما کسی او را کنار جاده ندید
همه با سرعت
از خودشان دور می شوند
[ ]
+ 0:59 (محمد پویا)
هر چقدر می توانی
پشت این پنجره بایست
حتمن یک روز
پرنده ای
لای دست های ات لانه خواهد کرد
[ ]
+ 0:23 (محمد پویا)
تنهايی
...قسمتي از ما مي شوي
در طاقچه
زير قالي
لای کتابها
سوراخ كليد
پشت عکس پدر
دستگیره در
گوشی تلفن
امشب مي خواهد برف ببارد
از بچگي دوست داشتم
شب سرخ باشد و تنها در برف قدم بزنم
طوری كه پا هايم دنبالم نكنند
طوری كه گربه ها و سگ ها
در كوچه نباشند
از پنجره نگاه كن
گاهي چيزي نيست
دستانت جاي يك شاخه گل مي خشكد
نترس
گريه نكن
نخند
نمير
نمير
تنهايی ست كه امشب
با ما خوابيده است
تو نيستي !
در كه باز مي شود
ديگر كسی پشت در نيست
صداي تنهایی ست
كاش مي شد گوشه اتاق جای اش گذاشت
و تنها
از خانه بيرون زد
[ ]
+ 0:44 (محمد پویا)
بزودی
امروز در ذهن ام
يك جفت دست پير جا مانده است
در ذهن ام يك اسب خط خطی
در ذهن ام اسب بر غروب اين روزها چهار نعل مي رود
و خود را به ديوارها مي كوبد
خورده های شيشه در كف اتاق ريخته است
از چهار گوشه بوی خيانت
بوی قتل
بوی تجاوز
از هر گوشه اسب
مي دود اسب مي دود
و خود را به ديوارها
می كوبد می كوبد
بزودی
برايت شعري خواهم نوشت
که از سقف خانه ات هم
اسب ببارد
[ ]
+ 2:24 (محمد پویا)




