تبليغاتX
جای کاسه ها خالی
جای کاسه ها خالی
سرنوشت این دریا
 

 

 

سرنوشت این  دریا

     در آینه کوچکی  

                   ریخته  

                       می شود

 

               آینه ای در ترمینال جا گذاشتی

یادت نیست!

غروب با اتوبوس رفته بود

 

  نگاه کردم

 

              زیبای ات در آینه خشک می شد

و ماهی های مرده       

               در دست هایم   جا   می ماندند

 

 

راستی هنوز اسم ات دریا ست؟

 

    

                                                                                             


[ ]
+

 

 

 

 

 

 

 

آه

 

اي پرنده بي سر

 

       آوازت كجاست...!؟

 

 

 

................................................. 

 

شب

چشم هاي گربه

چراغ دست ياكريم هايي بود

كه از دنيا مي رفتند

 

 

.................................. 

 

در شكاف ديوار

گلي كوچك

تنهايي جهان را

به آغوش      كشيده است

 

 


[ ]
+
 

 

 

 

 

 

خنده را لای کتاب بگذار

یا چمدانی که  آماده سفر است

خورشید در موهایت طلوع می کند

پرنده می بارد

پرنده می بارد

ساعت در ۵ عصر جا مانده است

زنگ می زنم

با شاخ گاو که در پیراهن خونی ام می روید

هیچ  نمی گویی

سا عت در ۵ عصر   می میرد

گاوی سیاه در قلب ام

 می دود

دستمالی سفید

سرخ

سفید

در گونه هایت  ماغ سرخی   می کشد

 

هوای سرخی ست        به گونه های تو نزدیک است

من دارم لای کتاب ها سکوت می شوم

آن بیرون دارد برف می بارد              جنازه ها می خندند

هوای سرخ ی ست

برگرد

۵عصر را بخندان

بخند

ولب هایت را در لیوانی بریز

آنقدر می نوشم

که ازخنده می میرم!

 

 

 


[ ]
+
18مين نشست «نقد كتاب گلستان »
 

 

18مين نشست «نقد كتاب گلستان »

 

۲۷ ار دیبهشت نقد و برسی تعدادی از شعرهای من در  گرگان برگذار شد  به نام جای کاسه ها خالی

 

با خضور  :

محمد مهدی مصلحی. اورج علي‌محمّدزاده، علی ساروی.وحيده سيستاني. علی جهانگیری. نیما صفار. حسن رستگار. محمد مطلوب . نويد هادوي . حبیب موسوی .روحي خالقي،افسانه برزويي، محمدصادق صالحي، محمّدرضا شكّي، مهدي خطيري، فهيمه بيدخوري، محمد جهانی.مازيار رايج، مهرداد جهانگيري، محمّد شعباني،

پوريا مؤمن‌زاده، امين مرئي و...

 

ابتدا نقد «وحيده سيستاني»:


نقدنامه‌ي  جاي كاسه‌ها خالي


شعرها ضمن رويكردي ايدئولوژيك، رابطه‌ي هنري را تا سطح عرضه‌ي صرف مفاهيم تقليل نمي‌دهند. گاه با كاركردهاي ويژه‌ي زبان، به نيروي ابداعي خود متكي شده و گاه با ياري ِاستعاره‌هاي تصويرساز، بُعدساز و شخصيّت‌پرداز به ساختار يك‌دست و آسان ِگفتارگرا همراه با زبان روايت‌گونه‌اش پيش مي‌رود؛ به گونه‌اي كه از لحني خطابي فاصله گرفته، به خصلت تك‌گويانه‌اي مي‌رسد.
نمونه‌هايي از اين فاصله‌هاي زيباشناختي در شعرها ديده مي‌شود تا شعر، بتواند خود را تا حدّي از زير بار لحني خطابي بيرون كشد و واژگان، تداعي‌ها و طنين‌هاي موسيقايي كلام، به دوروبر ِخود شاعر برگردند.
هم‌چنين شاعر با توجّهي كه به ذخاير و بار محتمل واژگان دارد، از كنار وجه موسيقايي آن‌ها گذشته و با چيدن تصاوير و عناصر در كنار هم، عواطف شاعرانگي‌اش را ارائه مي‌دهد.
نوع جمله‌بندي‌هاي گزاره‌وار و يك‌سره‌ي شعرها سرعت را براي مخاطب عجيب طولاني و نفس‌گير مي‌كند كه خود مبرهن شيوه‌ي شاعرانگي ِخود اوست نه كوتاه‌نوشته‌هاي موجز.
امّا از حيث تأويل‌پذيري آثار نمي‌توان گذشت و عنصر ارتباط را كه در حال تغيير پيام بين مخاطب و راوي‌ست همراه با آشنايي‌زدايي‌هاي تقريباً موفق شاعر كه جنس واژگان را از ديدگاه ايدئولوژيك شخصي‌اش تعريف مي‌كند.
با اين همه در اكثر آثار، شاعر نظر به ادبيّت زبان، نه بازي‌هاي زباني، دارد و در صدد آن نيست تا شعر را از جوهر معنا تهي سازد و يا با بروز اتفاقات پست‌مدرنيسم به شيوه‌اي كاملاً متفاوت برانگيزاننده‌ي حال و هوايي نوين باشد.
امّا اشراف و احاطه بر امور تئوريك و فاصله‌گيري از آن به معناي آميختن دانش و بينش آدمي است؛ به ويژه اگر از منظر فلسفي به افق تخيّل، عمق بيشتري داده شود.
ضرورت اين فراروي به شاعر كمك خواهد كرد تا با تعديل و تثبيت مؤلّفه‌هاي سياسي-فرهنگي جامعه پيش رفته و در وضعيّت تازه‌اي با گستاخي حيرت‌انگيزي حركت كند.
كه اين مجموعه خود، محتمل بر اساس اين جنبش و تكاپو است.


 

آخرين نقد را «محمّدمهدي مصلحي »ارائه كرد:

 وقتي با يه مجموعه شعر جديد برخورد مي‌كنيم، گاهي اين سوأل براي چندمين بار به ذهن متبادر مي‌شه كه اصولاً هدف از شعر گفتن چيست؟ بعضي‌ها جهان را انباني از لغات مي‌دونن و اين كه اين لغات آيا براي تفسير زندگيه يا تعبير رو مكاتب مختلف جواب‌هاي مختلفي دادن. امّا مي‌شه گفت كه هر لغتي اگه به يك معنا ختم شه، جاش تو فرهنگ لغاته؛ هرچند تو همون فرهنگ لغاتم هر دال دچار مدلول‌هاي بسيار مي‌شه... اين زاويه رو باز كردم، زيرا آقا پويا با توجّه به كودك پس پشت ذهنش برخورد خيلي شفافي با?پديده‌ها داره... از كلمات اجق وجق و به‌هم ريختن نحو و... استفاده نمي‌كنه و با كلمات خيلي ساده، بي‌اين‌كه دچار تعليق‌هاي معنايي بشه، شعر رو پيش مي‌بره... از اين زاويه شعرش رو مي‌شه به شعر احمدرضا احمدي نزديك ديد.
اگه تو اوّلين نفس برخورد با شعر، راضي برگرديم، اون اتصّال اوليّه ايجاد شده. امّا اگه از يه نشست بيشتر طول بكشه، فضا رو از دست مي‌ديم... چون نقطه‌ي پايان و شروع، بيشتر مثل زندگي حالتي ازلي-ابدي داره... مثلاً توي شعر ( مادر را به خاك مي‌سپرديم... ) تو عرض «و شمع‌داني‌ها/ بي‌چشم‌هاي مادر آب نمي‌خوردند »به راحت‌‍ترين شكل وارد فضاي شعري مي‌شيم. گاهي تو شعرها اين فضا ادامه پيدا مي‌كنه: «مي‌رفتيم/ نگاه ما خوابيدن درخت‌ها را از دور زيبا مي‌كرد/ يك شب كه ماه بي‌قرار به در مي‌كوبيد »يا «شب/ چشم‌هاي گربه/ چراغ دست ي?كريم‌هايي بود/ كه از دنيا مي‌رفتند »كه متأسّفانه نمونه‌هاي زيادي تو اين زمينه نداريم. مي‌بينيد كه تو مورد دوّم چقدر امكان توليد معناهاي بسيار، مخصوصاً با توجّه به سطر ( چراغ دست ياكريم‌ها... ) زياده. تو اين شكل به كارگيري زبان مدلول‌ها باز خودشون دال مي‌شن و دال‌ها ما رو به صورت ممتد به مدلول‌هاي ديگه مي‌رسونن. در مورد سطر ( يك شب كه ماه... ) تو شناس‌نامه‌ي اين تصوير آپولينر و فرّخي يزدي رو هم داريم. البته بحث صرفاً شباهته. فرّخي: «شب كه در بستم و مست از مِيِ نابش كردم/ ماه اگر حلقه به در كوفت جوابش كردم »?پولينر: «بگشاي اين دري/ كه با گريه بر آن مي‌كوبند »امّا سواي شباهت‌ها تو اين جمله به تعويق مي‌ندازه معناها رو. فرق شاعر با ژورناليست اينه كه عباراتش تك‌ساحتي نيست. گاهي شاعر حتي ضرب‌المثل‌ها رو هم به صورت شاعرانه و با هنر حذف زوائد وارد شعر مي‌كنه و... امّا تو همون شعر كه مثال زدم، وقتي مي‌رسه به «رفتيم/ يادمان رفت آسمان را با خودمان ببريم »اينجا ديگه بيان كلّي‌گرا مي‌شه و از اون ظرافت‌ها و جزءنگري‌هاي شاعرانه دور مي‌شه. در مجموع كتاب، لحظات خوبي داره.


از دوستانی که نقدهایشان را در وبلاگ نگذاشته ام پوز ش می خواهم

 ادامه نقدها در روزنامه گلشن مهر گلستان ومازندران ۱۱ خرداد ۸۸ چاپ شده 

در نشست آتي نقد كتاب گلستان،

روي مقاله‌ي معروف «رضا براهني »، «چرا من شاعر نيمايي نيستم » ....

 


[ ]
+

 

 

 

 

 

باران ،

 

مثل همیشه نمی آیی

 

مثل همیشه با چشم های خیس

 

 به دیدن معشوقه ات نمی روی

 

 

بچه ها می گویند:

                 به سرش زده هوای سگی

 

شب ها با جوب می خوابی

 

مثل همیشه نیستی باران !

 

دریا با تو نیست

 

و تنها تر از تو

 

این دختران ترکمن اند

 

که رقصیدن روی آب را

 

                         در خاطرشان

                                      خشکانده اند..

 

                                                                                                        

                                                                                                             (بهار ۸۵)

 


[ ]
+
 

 

 

...و مرگ

 

کبوتری ست

 

که از شاخه پیراهنت پریده است

 

در کوچه،

 

بچه ها ماه را بازی گرفته اند

 

پاره های پیراهن

 

سکوت را در دست های من      پخش می کند

 

من جای مرگ     نشسته ام

 

به دست هایم    اعتمادی نیست

 

استکان ِ ماه  را

 

                   در برف

 

                           رَها  کن..!

 

 

 

 


[ ]
+
 

 

 

 

 

برف،

 

 با دلی پر می آمد

 

ما سر کوچه منتظر ماندیم

 

پدر برگردد

 

برگشت

 

ودست های یخ زده اش را درپالتواش جاگذاشت

 

پرنده ها می گفتند

 

ما نبودیم

 

وچیزی نبود جز ردپای ما

 

برف به کوچه نرسیده

 

از خجالت آب می شد!

 

 

                                                                           (زمستان ۸۶ - گرگان)


[ ]
+
 

  

درخت،

 

پشت پنجره ایستاده بود

 

دلش می خواست یکی لختش کند

 

روی سینه اش یادگاری بنویسد

 

و نام ا ش را به خاطر پرنده ها

 

 به  حافظه بسپارد

 

با خودم گفتم:

                معشوقه ی من  آنقدر هم بلند نبود!

 

 از کوچه برگشتم

 پرنده ها برنگشتند

 

صدای ماده سگی

 مرا به خود دعوت می کرد

 

سگ ها کوچه را پریشان می کردند

 

پنجره لحظه ای  به من پشت کرد

 

مردم   چهار دست و پا

با پنجره

 

          آمده بودند  لخت اش کنند

 

 درخت جلوتر از همه می رفت

 

و از سینه اش  دو  سیب کال روئیده بود 

 

 که هیچ به دست نمی آمدند

 

از کوچه برگشتم

 

با گلوله ای در دست

                          و گُلی  در سینه ام 

 

 

 

                                                                                                                   (تابستان ۸۶ همدان)

 

 


[ ]
+

 

 

 

 برای تو،

 

دست هایم را می آورم

 

بنویس باران  بگیرد

 

تا برقصانمت با خیابان  نمی رقصد

 

نگاه مردم سنگ ریزه را در خیابان آب می کند

 

  آب نمی شوم

 

        در گلویت 

 

          گیرکرده ام

 

  به خاطر این سطرها که از دست می روند

 

بنویس باران  نگیرد

 

زیر باران نمی شود آب شد

 

زیر باران نمی شود گریه های مردم را با دست نشان داد

 

زیر باران نمی شود...

 

 

 


[ ]
+


 

 

 

 ۱

 

 به خانه برگرد

تمام نوشته هایم را به دیوارها کوبیده ام

گلی که آب آورده داخل لیوان گذاشته ام

وقتش رسیده

با حراج کتاب های آسمانی

برای کودکی ات که

همیشه از جنگ با چشم های شیمیایی برمی گردد

کپسول اکسیژن  بگیرم

مثل باد

با دست های ازدست داده اش

لب را با لب  می کشد

روسری های آشفته را با دست سربازهای لب مرز

و  کبوتری که همیشه غروب بی نامه بر می گردد

هر چه زودتر برگرد

لیوان یک گوشه نشسته

واز تشنگی ناخن هایش را می جود

تا گل با خیال راحت

حافظه اش را ازآب بگیرد

می ترسم

دیوارها هوش بیایند

و همه چیز را بگویند

مثلا :

 این نوشته ها بودند

چشم های تورا به خانه دعوت کردند

 این نوشته ها بودند

چشم های تورا شیمیایی کرند

و  این نوشته ها بودند

     به چشم هایت

                     چشم گفتند

 

 


[ ]
+